تبليغاتX
زندگی رابایدباعاشقانه ترین کلمات نوشت
أخذني معك یا یاس

بعدازاین

منتظرهرکه باشم

فکرمی کنم

توبایدبیایی

 

امااگرمی شد

به کودکی برگشت 

تو هم می آمدی

 

آن روزی که رفتی،

پشت سرت باران بارید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 17:5  توسط سیداحمد | 

شهريست در كناره آن شط پر خروش

با نخل های در هم و شب های پر ز نور

شهريست در كناره آن شط و قلب من

آنجا اسير پنجه يك مرد پرغرور

 

شهريست در كناره آن شط كه سال هاست

آغوش خود به روی من و او گشوده است

بر ماسه های ساحل و در سايه های نخل

او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است

 

آن ماه ديده است كه من نرم كرده ام

با جادوی محبت خود قلب سنگ او

آن ماه ديده است كه لرزيده اشك شوق

در آن دو چشم وحشی و بيگانه رنگ او

 

ما رفته ايم در دل شب های ماهتاب

با قايقی به سينه امواج بی كران

بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب

بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان

 

بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر

بوسيده ام دو ديده در خواب رفته را

در كام موج دامنم افتاده است و او

بيرون كشيده دامن در آب رفته را

 

اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت

ای شهر پر خروش، ترا ياد می كنم

دل بسته ام به او و تو او را عزيزدار

من باخيال او دل خود شاد می كنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 21:54  توسط سیداحمد | 
نگه دگر به سوي من چه ميكني؟
چو در بر رقيب من نشسته اي
به حيرتم كه بعد از آن فربيها
تو هم پي فريب من نشسته اي
به چشم خويش ديدم آن شب اي خدا
كه جام خود به جام ديگري زدي
چو فال حافظ آن ميانه باز شد
 تو فال خود به نام ديگري زدي
برو ... برو ... به سوي او مرا چه غم
تو آفتابي ... او زمين ... من آسمان
بر او بتاب ز آنكه من نشسته ام
به ناز روي شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنكه گريه ميكند
در اين ميانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد اين گذشتها
دل تو مال من تن تو مال او
تو كه مرا به پرده ها كشيده اي
چگونه ره نبرده اي به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانكه در جهان
تني نبود مقصد نياز من
اگر بسويت اين چنين دويده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو
كنون كه در كنار او نشسته اي
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن افسانه كهنه شد
تن تو ماند و عشق بي زوال او

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 2:48  توسط سیداحمد | 


شب تيره و ره دراز و من حيران
فانوس گرفته او به راه من
بر شعله بی شكيب فانوسش
وحشت زده می دود نگاه من


بر ما چه گذشت؟ كس چه می داند
در بستر سبزه های تر دامان
گوئی كه لبش به گردنم آويخت
الماس هزار بوسه سوزان


بر ما چه گذشت؟ كس چه می داند
من او شدم ... او خروش درياها
من بوته وحشی نيازی گرم
او زمزمه نسيم صحراها


من تشنه ميان بازوان او
همچون علفی ز شوق روئيدم
تا عطر شكوفه های لرزان را
در جام شب شكفته نوشيدم


باران ستاره ريخت بر مويم
از شاخه تكدرخت خاموشی
در بستر سبزه های تر دامان
من ماندم و شعله های آغوشی


می ترسم از اين نسيم بی پروا
گر با تنم اينچنين درآويزد
ترسم كه ز پيكرم ميان جمع
عطر علف فشرده برخيزد!


 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:52  توسط سیداحمد | 

روزگاری:

 

فرزندم!روزگاری بود که

آدم هاباقلبشان می خندیدن

وباچشم شان

اما امروزتنها بادندان هایشان می خندند

درحالی که نگاهشان، سرد وغریب

سایه ام راازپشت سرمی پایند

 

به راستی زمانی بود که

آدم ها با قلبشان دست می دادند

اما فرزندم گذشت آن زمان.

امروزآنها بی قلبشان دست می دهند

درحالی که با دست چپ

جیب خالی ام را می کاوند.

 

((خانه ی خودت است))،((باز هم بیا))

چنین میگویند، وچون باز می آیم

وخودمانی رفتار میکنم

باردیگری درکارنیست

درها به رویم بسته  می مانند.

 

پس بسیارچیزها آموخته ام ،فرزندم

آموخته ام که چهره ام رابا نقاب های گوناگون بپوشانم

همچون جامه های گوناگون- نقاب خانه،

نقاب اداره،نقاب خیابان،نقاب مهمانی،

بالبخندهایی مناسب هرنقش

همچون صورتک هایی نقاشی شده

 

نیزآموخته ام من

که تنها بادندان هایم بخندم

وبی قلبم دست بدهم.

آموخته ام بگویم))خدانگهدار))

حال آنکه دلم میگوید((برنگردی!))

وبگویم))ازملاقت شمابی نهایت خوشوقتم))

حال آنکه سخت بی تفاوتم، وبگویم((لذت بردم ازمصاحبت شما ))

حال انکه سرشاراز ملال گشته ام.

 

اما باورکن فرزندم

میخواهم همچون خودم باشم درگذشته ها

زمانی که همچون توبودم.

 

می خواهم از یاد ببرم همه ی این نقش ها و نقاب ها را

از آن پیش تر ، می خواهم دیگر بار خندیدن با قلبم را بیاموزم

زیرا خنده ام در آینه ، تنها دندان هایم را نمایش میدهد

راست همچون نیشهای زهر آگین مار یا کژدم !

 

پس به من بیاموز فرزندم،

چگونه بخندم،

چگونه همچون گذشته ها با قلبم بخندم

و همچون تو ،خود خودم باشم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 21:46  توسط سیداحمد | 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اوليه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه  آن‌ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن‌ها قائل نيست. البته او دروغ می‌گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش‌آموز همين کلاس بود. هميشه لباس‌هاى کثيف به تن داشت، با بچه‌هاى ديگر نمي‌جوشيد و به درسش هم نمي‌رسيد. او واقعاً دانش‌آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره  قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي‌يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال‌هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي‌ببرد و بتواند کمکش کند.
 
 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 13:25  توسط سیداحمد | 

زهره  منظومه زهرا حسين             كشته ي افتاده به صحرا حسين

دست صبا زلف تورا شانه كرد         بر سر ني خنده مستانه كرد

كيست لب خشك ترك خورده ات       چشمه اي از زخم نمك خورده ات

روشني خلوت شبهاي من                بوسه بزن بر تب لبهاي من

تازغم غربت تو تب كنم                  ياد پريشاني زينب كنم

آه از آن لحظه كه بر سينه ات           بوسه نشاندند لب تيرها

آه از آن لحظه كه بر پيكرت             زخم كشيدند به شمشيرها

آه از آن لحظه كه اصغر شكفت         در هدف چشم كمانگيرها

آه از آن لحظه كه سجاد شد              هم نفس ناله زنجيرها

قم به حج رفته به حج رفته اند           بي تو در اين واديه كج رفته اند

كعبه تويي كعبه بجز سنگ نيست      آينه اي مثل تو بيرنگ نيست

آينه رهگزر صوفيان                     سنگ نصيب گذر كوفيان

كوفه دم از مهر و وفا ميزدند            شام تورا سنگ جفا ميزدند

كوفه اگر آينه ات را شكست             شام از اين واعقه طرفي نبست

كوفه اگر تيغ وطبر زين شود           شام اگر يكسره آذين شود

مرگ اگر اسب مرا زين كند            خون مرا تيغ تو تضمين كند

آتش پرديس نبرد مرا                     تيغ اجل نيز نبرد مرا

بي سر و سامان توام يا حسين          دست به دامان توام يا حسين

جان علي سلسله بندم نكن                گردم از خاك بلندم نكن

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 3:44  توسط سیداحمد | 
                         حسین مظلوم همیشگی...

عاشورا درخوزستان

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 3:11  توسط سیداحمد | 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 23:28  توسط سیداحمد | 
 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 23:22  توسط سیداحمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
از دور حركت مي كنم
تا به نزديك تو برسم
تو اگر مانده باشي
تو اگر در خانه باشي
من فقط به خانه تو آمدم
تا بگويم
آواز را شنيدم
تمام راه
از تو مي خواستم
مرا باور كني
كه ساده هستم
تو رفته بودي
اكنون گفتم
كه تو هستي
تو اگر نبودي
نمي دانستم
كه مي توانم
باران را در غيبت تو
دوست بدارم

پیوندهای روزانه
دریای بی ساحل
عکس های بسیارزیبا
چه مهربان بودی .........
تو را من چشم در راهم
افسانه ناز
از زندگی
ترنم باران ( آبجی صبا )
وبلاگ تخصصی سیدمحمداحمدی(جغرافیای شهری)
من فرزانه 6 سال دارم
الهه ی عشق
بچه های باصفای اهوازی
عشق من و تو
عشق تو منو دیوانه کرده
عشق شادمهر و جواد
هرچی خدا بخواد
نهان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1386
بهمن 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
پیوندها
دریای بی ساحل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

www.foroogh.de